خرید بک لینک

دوروزه مرتب دارم با خودم تکرار میکنم...

دیگه به هیچکس اعتماد نکن... بی گدار به آب نزن...

همیشه چوب سادگیم و خوردم... همیشه...

تمام مشکلات من به همون یک خصوصیتم برمیگرده... به همونی که همیشه نوشتم... انگار تمام مشکلاتم رو به اون دارن سجده میکنن!

چقدر باید به روی خودم بیارم اینا رو که بفهمم نمیدونم...

هرچی میخوام یادم بره چی هستم باز همه چی دست به دست هم میده که یادم بمونه...

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1402 ساعت: 3:12

تنها اومدم تو کافه نشستم و با خودم حال میکنم... قرار بود با همسر بیایم اینجا ولی موقع از خونه بیرون اومدن بحثمون شد اون رفت سی خودش منم سی خودم! لق هرچی شوهر بی ملاحظه ست... درسته که شب جمعه ست ولی باز هم لقش...اصلا لذت بردن از تنهایی، خودش یک مهارته مخصوصا وقتی که متاهلی... اتفاقا اینجور مواقع بیشتر باید با تنهاییت کنار بیای چون دیگه حق جایگزینی نداری...حالا همینجور که داری بستنی شکلاتیت رو تو دهان مبارک میجنبونی صدبار تو دلت بگو: لقش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1402 ساعت: 3:12

به اطلاع دوستان عزیزم میرسونم که برخلاف میلم این وبلاگ تا چندروز دیگه از دسترس خارج میشه... دوستان گلم که آدرس وبشون رو دارم اگه همچنان مایل هستن غرغرهای بنده رو بخونن کامنت بذارن تا آدرس وب جدیدم رو براشون بفرستم... ضمنا اسم و عنوانم رو هم عوض کردم... سالها به آوا عادت کرده بودم ولی افسوس از دست بعضی غریبه های نامرئی آدم حتی نمیتونه تو وب خودش آرامش داشته باشه... دوستتون دارم دوستان عزیزم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1402 ساعت: 3:12

اینایی که هروقت اراده کنن خوابشون میبره... اینایی که تا سرشون و رو بالش میذارن میرن تو خواب عمیق و هیچ صدایی نمیتونه بیدارشدن کنه... بدونن که خوشبختن فقط کصخلن خبر ندارن...

دیدی حتی اینایی که افسرده ان مثل خرس میخوابن... اونوقت وقتی من تو روتین افسردگیم هم خواب به چشمام حرومه...

ارث پدریه دیگه...

اسم برده نشه بهتره... ولی برای میلیونیم بار ریدم تو ژن های منتقل شده از ...

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: جمعه 27 مرداد 1402 ساعت: 16:36

-تعمیرات سالن تموم شد و الان دو شبه که میرم اونجا... سالن جدیدمون خیلی قشنگ تر و بزرگتر از جای قبلیه... -دیروز با مدیرم صحبت میکردم قرار شده که امسال با بچه های پارسالم برم یک پایه بالاتر... یک نفر از دانش آموزان بدقلقم که مادر لوس تر از خودش داشت هم از مدرسه مون رفت... هرچند که رفتنش با کلی دردسر همراه شد ولی باز هم چی بهتر از این! -شهریور فرم جدیدم رو میدوزم و مهر روانه مدرسه می شوم! تجربیات جدیدم از کار رو هم مرتب مینویسم و هرروز کلی نکته بهش اضافه میکنم.-دوران قرمزی هم تموم شد و رفت تا نوبت بعدی! -جمعه شب مهمون دارم. -دنبال یک تنوع تو زندگیم میگردم! رو آخری خیلی گیرم... ذهنمو درگیر کرده چندوقت! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 15:46

میدونی چیه... آدم تو وب خودش که تعارف نداره... بعضی وقت ها میل به تنوع باعث میشه افکار شیطانی بیاد سراغت... حالا نه که بخوای انجامش بدی ولی جزء فانتزی هاته... مطمئن هم هستی که هیچ وقت سراغش نمیری ولی نمیتونی بهش فکر نکنی... چون یکنواخت شدن زندگی آزارت میده...مشکل اینجاست که تو سنی هستی که هم حال و حوصله آدم جدید رو هم نداری و دلت میخواد همون قبلی ها یک آپدیت جدید بدن بیرون هم اینکه وقتی به زندگیت نگاه میکنی و میبینی هیچی کم نداری بابت این افکار از خودت خجالت میکشی...بعضی وقت ها که به همسر نگاه میکنم تو دلم بهش میگم: عزیزم کاش انقدر خوب و معصوم نبودی...مصداق بارز خوشی زده به دلش منم...(لازم به ذکر است که این افکار مبهم و نابخشودنی موقت می باشد و اواخر شهریور از بین می رود.) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 15:46

عزیزانی که وب من جزو لیستشون هست ولی بنده ادرسشون رو ندارم لطفا اگه مایل هستند آدرسشون رو بذارن...

کامنت بدون آدرس میذارید آمار ما رو دارید ولی خودتون رو نامرئی میکنید؟!

آیا تبادل لینک قشنگ تر نیست؟

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:29

روی صندلی پارک نشستم و دارم گذشته شخمی مو شخم میزنم... قرار بود برای مطالعه بیام اینجا ولی زور خاطرات چربید.."زور" عجب کلمه قدرتمند و در عین حال وحشتناکی...اگه بخوام از لحاظ شخصیتی و جسمانی از صفر تا صد به خودم نمره آزمون مقابله با زور بدم قطعا اولش صفر مطلق بوده... ولی حالا شاید تو چند سال اخیر به ۶۰ یا ۷۰ رسیده باشه...میگم چرا... تو خونواده ما زور گفتن بزرگتر به کوچیکتر امری طبیعی بود... پدرم زور بیماری و حماقت هاش رو برای مادرم به نمایش میکشید ... مادرم به بچه هاش زور بدنی و زبانی شو نشون میداد.... برادرهام با هم زورآزمایی میکردن و به خواهرم زورگویی میکردن و خواهرم هم زور خودش رو میزد که به من زور بگه... در راس این هرم پدرم بود و اما طبقه فرومایه من بودم... هر طبقه هرم هم این اختیار رو داشت که به طبقات خیلی پایین تر دست درازی کنه و زورش رو به هر نحوی به نمایش بذاره... اما این هرم فقط به اینجا ختم نمیشد... تو مدرسه هم این هرم برای من وجود داشت اما به صورت پراکنده تر...من حتی تو مدرسه هم بدبخت بودم... کلاس اول دبستان وقتی هم میزیم منو از نیمکتی که انگار ارث باباش بود بیرون کرد کیفمو برداشتم و کنار میز نشستم به گریه کردن... این واکنش رو کلاس دوم وقتی معلم بیرحم مبه خاطر بلد نبودن یک مسئله ریاضی گوشمو پیچوند هم داشتم...بزرگتر که شدم از سن ۱۳ یا ۱۴ سالگی که اوج دوران بلوغم بود کم کم تغییر کردم... دیگه اونقدر حالیم میشد که جلوی زور وایستم... واسه همین یک بار که خواهرم دستش و بالا برد که منو بزنه و من برای اولین بار که از قبلش کلی تمرین کرده بودم و واسه این لحظه آماده شده بودم دستش و تو هوا گرفتم و یک کشیده جانانه نثارش کردم... وقتی مادرم میخواست موهامو بکشه بازوش رو گاز گرفتم وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:29

اینایی که تمرکز بالایی دارن و حواسشون همیشه جمعه... اینایی که گیج نمیزنن و سوتی نمیدن چقدر جذابن! دلم برای خودم میسوزه که کمبودهام برام شدن ملاک جذابیت آدما... برای شونزدهم فروردین وقت گرفتم برم دکتر...خودمو سپردم به اون دستگاه... خداکنه روم جواب بده و منو از این وضع خراب نجات بده... البته توقع معجزه ندارم ولی امیدوار به تغییرم حتی اگه کوچیک باشه...اگه تمرکزم بالا بره... اگه حافظه ی کوتاه مدتم درست کار کنه... اگه استرس هام کاهش پیدا کنه... اگه دیگه خواب راحت برام آرزو نباشه... اونوقت میتونم به خودم امیدوار بشم که ضریب هوشیم پایین نیست و دلیلی برای فکر کردن به خودکشی وجود نداره... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 18:30

خسته شدم از بس گفتم: ببخشید حواسم نبود، متوجه نشدم، چی؟ دوباره بگو و ...بسه دیگه... چقدر باید سرم پایین باشه به خاطر پیش پاافتاده ترین چیزی که همه دارن و من ندارم... چرا بقیه با یک بار یاد میگیرن من با دویست بار...اوج حقارتم اونجاست که بهم میگن تو چه جور معلمی هستی که انقد حواست پرته...انگار حتی با پیشرفت شغلی هم ضعفم بیشتر به چشم میاد... مثل اینکه هیچی به من نیومده... حتی موفقیتاگه نوروفیدبک برم و این مشکلم درست نشه به خدا یک بلایی سر خودم میارم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 18:30

تا حالا تو عمرم به اندازه ای که این دوهفته ی آخر سال کار کردم و از جسمم کار کشیدم کار نکردم. انقد که بعد دوروز هنوز خستگی بدنم بیرون نرفته... یا درگیر سالن بودم یا کارهای خونه و مهمون داری های قبل عید...خوشبختانه بلاخره تموم شد...

الانم خفن خوابم میاد!!

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 18:30

اسفند عزیز داره میاد که حالم و خوب کنه... اصلا اسفند هرسال، حال و هوامو عوض میکنه... سگ افسردگی مو رام میکنه... دیدگاهم و نسبت به همه چی مثبت میکنه... تازه این روزها انقد سرم و شلوغ کردم که اون هیولا نیاد تو وجودم!میدونم حداقل تا عید حالم خوبه... به امید ثابت موندنش... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: پنجشنبه 11 اسفند 1401 ساعت: 12:27

صبح ها میرم مدرسه ظهر میام خونه نهار میذارم و بعدش آماده میشم میرم سالن پیش دوستام تا ساعت ۹ یا ۱۰ مشغولم...با وجود این که صبح تا شب سرپام و حتی نیم ساعت استراحت نمیکنم ولی عاشق این تکاپوام... مخصوصا این روزها که نزدیک عیده و سالن شلوغ تر از روزهای دیگه ست.وقتی مشغولم ذهنم هم ساکت سرجاش میشینه و اذیتم نمیکنه! برای همین، وقتمو با کار جسمی پر میکنم تا کار ذهنی روح و روانم رو پُر نکنه! چون موقع هایی که تنها و بیکارم واقعا داغون میشم... دست خودم نیست... افکار منفی میاد دورمو احاطه میکنه و دوباره حس های بدم رو بیدار میکنه... واسه همین تابستونا که بیکار میشم حالم خراب میشه...اما وقتی سرم شلوغه هیچ کدوم کاری به کارم ندارن!! شبها هم تا پام به خونه میرسه عین جنازه می افتم و میخوابم و دیگه از بیداری و بیدار شدن های ناگهانی نیمه شب خلاص میشم... البته از اونجایی که ضمیر ناخوآگاه خیلی هشیاره باز هم این شبها توی خواب هم یک کرم هایی میریزه ولی خیلی کم!! باز هم نسبت به قبلش بچه ی خوبی شده!!میدونم به جای این که با زخم هام کنار بیام و اونها رو بپذیرم دارم ازشون فرار میکنم ولی فعلا ترجیحم اینه...بیکاری و تنهایی بزرگترین آسیب رسان منه... بیکاری به مراتب بدتر... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: پنجشنبه 11 اسفند 1401 ساعت: 12:27

میز تحریر کلاسم درش قفله. اول سال دوبار به مدیرم گفتم کلید ساز بیاره و قفلش رو باز کنه و اونم هردوبار فقط گفت چشم. منم بیخیال شدم واسه همین میز کارم همیشه شلوغ بود چون تمام وسایلم رو باید روی میز میذاشتم. امروز زنگ تفریح رفتم جعبه ابزار رو از آبدارخونه برداشتم و افتادم به جونش. با هرچی امتحان میکردم باز نمیشد خلاصه اعصابم به ریخت رفتم دفتر نشستم و چای خوردم وقتی برگشتم دیدم به لطف دوتا از دخترهای زرنگم نه تنها قفل در بلکه قفل کشو هم باز شده!ناقلاها وقتی قفلش و باز کردن برام نخ کاموا هم وصل کرده بودن تا از این به بعد به راحتی در رو باز کنم!حتی ریزه کاری هایی هم برام انجام داده بودن که واقعا متحیرم کرد. خیلی خوشحال شدم خودشون هم حسابی ذوق زده شده بودن که برای معلمشون کار بزرگی انجام داده بودن! منم تشویقشون کردم و به عنوان جایزه برای کل کلاس یک ربع به زنگ تفریحشون اضافه کردم اون ها هم از شادی سر از پا نمیشناختن!و در آخر یک آفرین بلند به اونها و در دل یک خاک بر سرت غلیظ نثار عقل نداشته ی خودم فرستادم که بعد پنج ماه نتونستم همچین کار کوچیکی و انجام بدم اونم در جایی که یک معلمم. اون وقت دانش آموزهای ۹ ساله ام باید برام مهندسی کنن و کارهام رو راه بندازن...یادم از بابای بی عرضه ام اومد که یک ساعت قبل رسیدن خواستگارا حتی نمیتونست لامپ لوستر رو عوض کنه و همیشه باید دامادمون این کارها رو انجام میداد...و من از ابتدای تشکیل نطفه تا لحظه مرگ متهم به خنگی ام... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: پنجشنبه 11 اسفند 1401 ساعت: 12:27

انقد سکوت کردم و دم نزدم که حالا مجبورم بخش بزرگی از روانم رو به سرو صدا اختصاص بدم... تا یک وقت هیاهوی درونم متلاشیم نکنه...

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 16:36

صفحه بندی