دوروزه مرتب دارم با خودم تکرار میکنم...
دیگه به هیچکس اعتماد نکن... بی گدار به آب نزن...
همیشه چوب سادگیم و خوردم... همیشه...
تمام مشکلات من به همون یک خصوصیتم برمیگرده... به همونی که همیشه نوشتم... انگار تمام مشکلاتم رو به اون دارن سجده میکنن!
چقدر باید به روی خودم بیارم اینا رو که بفهمم نمیدونم...
هرچی میخوام یادم بره چی هستم باز همه چی دست به دست هم میده که یادم بمونه...
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
تنها اومدم تو کافه نشستم و با خودم حال میکنم... قرار بود با همسر بیایم اینجا ولی موقع از خونه بیرون اومدن بحثمون شد اون رفت سی خودش منم سی خودم! لق هرچی شوهر بی ملاحظه ست... درسته که شب جمعه ست ولی باز هم لقش...اصلا لذت بردن از تنهایی، خودش یک مهارته مخصوصا وقتی که متاهلی... اتفاقا اینجور مواقع بیشتر باید با تنهاییت کنار بیای چون دیگه حق جایگزینی نداری...حالا همینجور که داری بستنی شکلاتیت رو تو دهان مبارک میجنبونی صدبار تو دلت بگو: لقش
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
به اطلاع دوستان عزیزم میرسونم که برخلاف میلم این وبلاگ تا چندروز دیگه از دسترس خارج میشه... دوستان گلم که آدرس وبشون رو دارم اگه همچنان مایل هستن غرغرهای بنده رو بخونن کامنت بذارن تا آدرس وب جدیدم رو براشون بفرستم... ضمنا اسم و عنوانم رو هم عوض کردم... سالها به آوا عادت کرده بودم ولی افسوس از دست بعضی غریبه های نامرئی آدم حتی نمیتونه تو وب خودش آرامش داشته باشه... دوستتون دارم دوستان عزیزم...
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
اینایی که هروقت اراده کنن خوابشون میبره... اینایی که تا سرشون و رو بالش میذارن میرن تو خواب عمیق و هیچ صدایی نمیتونه بیدارشدن کنه... بدونن که خوشبختن فقط کصخلن خبر ندارن...
دیدی حتی اینایی که افسرده ان مثل خرس میخوابن... اونوقت وقتی من تو روتین افسردگیم هم خواب به چشمام حرومه...
ارث پدریه دیگه...
اسم برده نشه بهتره... ولی برای میلیونیم بار ریدم تو ژن های منتقل شده از ...
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
-تعمیرات سالن تموم شد و الان دو شبه که میرم اونجا... سالن جدیدمون خیلی قشنگ تر و بزرگتر از جای قبلیه... -دیروز با مدیرم صحبت میکردم قرار شده که امسال با بچه های پارسالم برم یک پایه بالاتر... یک نفر از دانش آموزان بدقلقم که مادر لوس تر از خودش داشت هم از مدرسه مون رفت... هرچند که رفتنش با کلی دردسر همراه شد ولی باز هم چی بهتر از این! -شهریور فرم جدیدم رو میدوزم و مهر روانه مدرسه می شوم! تجربیات جدیدم از کار رو هم مرتب مینویسم و هرروز کلی نکته بهش اضافه میکنم.-دوران قرمزی هم تموم شد و رفت تا نوبت بعدی! -جمعه شب مهمون دارم. -دنبال یک تنوع تو زندگیم میگردم! رو آخری خیلی گیرم... ذهنمو درگیر کرده چندوقت!
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
تا حالا تو عمرم به اندازه ای که این دوهفته ی آخر سال کار کردم و از جسمم کار کشیدم کار نکردم. انقد که بعد دوروز هنوز خستگی بدنم بیرون نرفته... یا درگیر سالن بودم یا کارهای خونه و مهمون داری های قبل عید...خوشبختانه بلاخره تموم شد...
الانم خفن خوابم میاد!!
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
اسفند عزیز داره میاد که حالم و خوب کنه... اصلا اسفند هرسال، حال و هوامو عوض میکنه... سگ افسردگی مو رام میکنه... دیدگاهم و نسبت به همه چی مثبت میکنه... تازه این روزها انقد سرم و شلوغ کردم که اون هیولا نیاد تو وجودم!میدونم حداقل تا عید حالم خوبه... به امید ثابت موندنش...
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
صبح ها میرم مدرسه ظهر میام خونه نهار میذارم و بعدش آماده میشم میرم سالن پیش دوستام تا ساعت ۹ یا ۱۰ مشغولم...با وجود این که صبح تا شب سرپام و حتی نیم ساعت استراحت نمیکنم ولی عاشق این تکاپوام... مخصوصا این روزها که نزدیک عیده و سالن شلوغ تر از روزهای دیگه ست.وقتی مشغولم ذهنم هم ساکت سرجاش میشینه و اذیتم نمیکنه! برای همین، وقتمو با کار جسمی پر میکنم تا کار ذهنی روح و روانم رو پُر نکنه! چون موقع هایی که تنها و بیکارم واقعا داغون میشم... دست خودم نیست... افکار منفی میاد دورمو احاطه میکنه و دوباره حس های بدم رو بیدار میکنه... واسه همین تابستونا که بیکار میشم حالم خراب میشه...اما وقتی سرم شلوغه هیچ کدوم کاری به کارم ندارن!! شبها هم تا پام به خونه میرسه عین جنازه می افتم و میخوابم و دیگه از بیداری و بیدار شدن های ناگهانی نیمه شب خلاص میشم... البته از اونجایی که ضمیر ناخوآگاه خیلی هشیاره باز هم این شبها توی خواب هم یک کرم هایی میریزه ولی خیلی کم!! باز هم نسبت به قبلش بچه ی خوبی شده!!میدونم به جای این که با زخم هام کنار بیام و اونها رو بپذیرم دارم ازشون فرار میکنم ولی فعلا ترجیحم اینه...بیکاری و تنهایی بزرگترین آسیب رسان منه... بیکاری به مراتب بدتر...
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
انقد سکوت کردم و دم نزدم که حالا مجبورم بخش بزرگی از روانم رو به سرو صدا اختصاص بدم... تا یک وقت هیاهوی درونم متلاشیم نکنه...
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل