خرس هم نشدیم - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:09
صبح تا شب مثل خر کار کنی....مثل سگ بدویی....مثل الاغ واسه زندگی شخمیت عر بزنی....ولی نتونی مثل خرس یه خواب راحت داشته باشی... خیلی ستمه...!
ترس - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:09
شدیدا از آینده میترسم...اینده شغلی خودم و همسر، پدرو مادرم، بچه دار شدنمون تو این وضعیت و ...بعضی وقتا انقد درگیر این مسائل میشم که تپش قلب میگیرم...البته ناگفته نماند که از عرعر کردنای خودمم حرصم میخورم!
عشق قدیمی - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:09
دلم واسه یه نفر خیلی تنگ شده... سالهاست تنها کاری که برای اروم شدن دلم انجام میدم اینه که بعضی وقتا یواشکی عکس پروفایلشو چک کنم...خوشحالم که هیچ وقت نذاشتم احساساتم بر منطقم غلبه کنه... چون به درد هم نمیخوردیم... ولی نمیدونم این کارم ارزش حسرت خوردن الانم رو داشت یا نه...
زندگی کوفتی - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:09
من از بی توجهیش نسبت به خودم مینالم اون میگه مگه من واست چی کم گذاشتم...من از تنهایی و دور شدنمون از هم میگم اون از اینکه بعضی شبها میاد پیش من میخوابه میگه!من از زندگی مونگله میکنم که جفتمون سرمون و تو کار گرم کردیم و همدیگه رو نمیبینیم اون از هزینه های زندگی میناله...و در اخر نتیجه این شد که حرف ه...
روز نگار - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:09
دیشب با کل فامیل خونه مامان بزرگ دعوت بودیم. دخترخالم گله کرد که چی شده چرا هفته پیش نیومدی خونمون و چرا اینهمه خودتو میگیری و این حرفا...بهش گفتم سرم خیلی شلوغه و باور کن من خونه مامانم وقت نمیکنم برم و ...ولی واقعا دردم یه چیز دیگه بود...دیشب تا چندساعت فقط رقصیدیم و شادی کردیم...البته چندبار هم ج...
تنهایی - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:09
به غایت تنهام و احساس تنهایی میکنم...حتی همسر نسبت بهم بی توجهه... این بی توجهی عذابم میده...هیچ وقت هیچکس و کنار خودم نداشتم... تنها بزرگ شدم...خدا به روزهای پیریم رحم کنه...
بمیر لعنتی - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:58
هی یادم میاد... یادم میاد... چرا نمیره گم بشه این حافظه بلند مدت لعنتی... فقط بلده خاطرات و عقده های مزخرف و یاداوری کنه و افسرده ترم کنه.... دیکه حس و حال مبارزه کردن با این یکی و ندارم... چرا نمیتونم از جوونیم لذت ببرم؟؟؟ خدایا کمکم کن... بذار خودمو دوست داشته باشم...
افسردگی های یواشکی من - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:58
تو مشغله ها و مسئولیت هام گم شدم... تو خستگی هام دارم دست و پا میزنم... کاش از شغلم راضی بودم... کاش وقت اینو داشتم که به کارهای هنریم برسم و لذتشو ببرم نه این که تو گرفتاری های روزانم فقط یه حسرت ازش
خخخخخ - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:58
امروز با زبونم رئیسم و نشوندم سرجاش... داشت زور میگفت... جوابهای منو که شنید تو فکر رفت... چیزی نتونست بگه چون حق با من بود...اومدم بیرون حالم خیلی خوب بود... از دفاعیه خودم خوشم اومدعوضش تو خونه خورشتم سوخت و از دماغم دراومد
من دیوانه - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:58
نمیدونم همه مثل من افسردگی پنهان دارن یا فقط من اینجوریم...نمیدونم همه مثل من نمیتونن خاطرات تلخ و فراموش کنن یا فقط من عقده ایم...امیدوارم هیشکی مثل من نباشه...
حرفهای ناگفته به مادرم - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:58
خیلی دلم میخواد سفره غمم رو پیش مامان باز کنم و بهش بگم که نصف دردهایی که تا الان کشیدمو دارم میکشم به خاطر اونه...بگم اگه توی هیچ کاری موفق نیستم و اعتماد به نفس ندارم و با هر شکست خودمو میبازم به خا
و باز هم گریه - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:58
شاید یه روز بتونم برم کره ماه و جابه جا کنم ولی هیچ وقت نمیتونم جلوی این گریه های لعنتی رو بگیرم...هروقت میام وبلاگ بی اختیار اشکام سرازیر میشه... اینجا صندوقچه اسرارمه...
دود بده لطفا - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:58
دلم میخواد به یه چیزی پناه ببرم که چنددقیقه یادم بره چی هستم و چه مرگمه...
... - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:58
همسر داره فیلم تماشا میکنه... دارمنگاهش میکنم... من واقعا غیر از این مرد تو زندگیم هیچکس و ندارم...
دل نازک - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:58
یعنی جوری شرطی شدم که همین که رمز وبلاگ و وارد میکنم اشکام بهم اجازه نمیدن...ای درد بگیره این دل نازک من که همیشه اشکش دممشکشه...
چه مرگمه؟! - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 2:31
دیدین بعضیوقتا هیچ مرگت نیست ولی بازم یه مرگت هست؟! من الان به اون حالت دچارم... چه مرگمه؟ نمیدونم... از برنامه یکنواخت زندگی خسته شدم... دلم یه تغییر میخواد... یه تغییر خوشایند...
به خودم بدهکارم - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 2:31
به خودم بدهکارم... انقد بدهکارم که هرکار کنم نمیتونم با خودم تسویه حساب کنم... به شخصیتم بدهکارم... به آبروم... به سادگیم... به وجه ایه که پیش دیگران از خودم ساختم... حاصلش شد این... نمیگم برات چون انقد بی شمار و غیر قابل توصیفه که زبونم از گفتنش عاجزه... تنها کاری که میتونم برای خودم انجام بدم اینه...
راهبردهای من در جهت زندگی بهتر - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 2:31
اگه زمان به عقب برمیگشت چیکار میکردین؟؟؟ من اولین کاری که میکردم این بود که یه مشت تو دهن تموم کسایی که منو ساده فرض میکردن میزدم بعدش میرفتم سراغ کارهای دیگه... نمیخوام افسوس بخورم... دیگه نه وقتش و
راز های آدمها - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 2:31
تا حالا با هیچ کس و هیچ جا به اندازه وبلاگ صادق نبودم... تموم حرفایی که نوشتم همش از ته دلم بود...آخه هیشکی اینجا منو نمیشناسه... چه جالب...با خودم میگم ادمها زمانی که همو نمیتونن ببینن و بشناسن و صرفا فقط حرفهای همدیگه رو میخونن راحت تر به هم اعتماد میکنن و راز دل بیرون میریزن... گنجینه دل آدما پر ...
بی نظمی... - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 2:31
خیلی دوست دارم بدونم اگه مدیریت زمان و برنامه ریزی دقیق داشتن واسه اهداف تو ذاتم بود الان به کجا رسیده بودم! بی برنامه نیستم ولی دلم میخواد حداکثر استفاده رو از زمان و داشته هام ببرم ولی افسوس که به زور از جام پا میشم و مرتب وقتمو هدر میدم...میدونم زمانی که بچه دار بشم حسرت این روزا رو میخورم که چقد...